وقتي مي بوسيدمش دوست داشتم چشمامو ببندم، ولي اون اصرار داشت كه چشمام باز باشه! مي گه چون چشات سبزه تغييرات مردمكت رو مي شه ديد...
ولي خوب خيلي وقت ِ كه نبوسيدمش. نمي خواد باور كنه كه ديگه تموم شده...
مي گه: بگو دوستم داري...
مي گم :دوست دارم.
مي گه: مثل اين بود كه به دوست دخترت گفتي...
پيش خودم مي گم نادر جان اين قضيه 6-7 ماهه كه دفترش بسته شده ، من فقط دارم به تو فرصت مي دم تا به باور برسي!

No comments:
Post a Comment