Tuesday, September 25, 2007

واي اگه بدونين..... امروز چشمشم به جمال چه پديده اي روشن شد! سوار تاكسي بودم كه يكدفعه يه پسر جوان با كلاه و دستار و ابا(!) و ريش كه به سبك قديمي (مثل سريالهاي تلويزيوني) آراسته شده بود از عرض خيابون رد شد... من هنوز تو شُك بودم كه پسري از پشت سرم گفت: اِ ... شبيه بچگيِ مولانا بود!

خوب منم كه آدم نيستم... پخي زدم زير خنده!

راننده تاكسي گفت: آره........ بچه خوبيه، تو يه فاز ديگست، دانشجوِ ... يه دفعه سوارش كردم، عرفان مي خونه!

پيش خودم گفتم كاش يه بار ديگه ببينمش. برم باهاش حرف بزنم ببينم چي تو مخش ميگذره!

گاهي دوست دارم بدونم بعضي آدمها چي فكر مي كنن...

مثلا اين يارو توي اين شهر، توي اين دوران به اصطلاح مدرن، توي عصري كه عرفان هم آپديت شده و مردم يوگا و مديتيشن مي كنن، چي تو مخيله اش مي گذره كه با اين هيبت راه افتاده توي خيابون؟!

No comments: